Happy Birthday to me
موج زمان من را به خود آورد و من دوباره پوست انداختم. ما بهترین تماشاچیان روزگار بودیم ، اینقدر به هم خیره ماندیم تا هر کدام نقطه سیاه کوچکی شدیم. ما انتقام روزهایمان را شانه به شانه هم با سکوتمان گرفتیم و خاکستر شدیم.
Porteghale man
کودکی، بلوغ و جوانیم امروز بارش را بست و رفت. من به دوره خودم سرگردان میچرخم و بو میکشم تکهای وجودم را. کاش انقدر زود بزرگ نمیشدیم. کاش هنوز در دستهایم دنباله زندگی میگشتی . تو تنها کسی هستی که در چشمهایت زندگی تا بینهایت موج میزند. برایت بهترین ها را میخواهم پرتقاله من.
Banksia
خوبیش همین است. من سالهای سال خیانتهای زیادی در ذهنم به آدمها میکنم ..یا برای سرگرمی - یا انتقام -- یا شاید یاداوری از یاد رفتگان
dead line
معنی حرفهای من برای تو تنها مثله صدای لب زدنه پیرزنی ست که هوش و حواسش را از دست داده است و تنها برای خودش از روزهای کور و گره خورده اش میگوید . نگاهه تو به من مثله همانهاییست که چشمهایشان تنها به تاریکی عادت دارد و بس.
It's a simple bug~
و من همان کسی بودم که جسارتم تو را در زندگیت نگه داشت، دیگری را شکست و دیگری تر را آشفته . اگر روزی بیاید که من جوابگوی جسارت هایم باشم تنها همان کلاه خوده همیشگیم را به سرم میگذارم و به خودم یادآوری میکنم که من چقدر جنگجوی خوبی بوده ام. من میدانستم که زندگی همیشه سره جنگ دارد ولی این را نمیدانستم که آدمها ترسوتر از ان هستند یا بی تفاوت تر یا حتا بی خاصیت تر .
Kentia Palms
من یادم رفته است که یک روز زمین زندگیمان را انقد ر شخم زدم که بعدتر هایش هر چه کاشتیم و برداشتیم مرا نمیترساند. من صدای خندهای مترسکی را که برای کلاغها گذاشته بودیم خوب به یاد دارم. به یاد دارم که تو برای بودن های من همیشه مترسکی داشتی در دورترین جای روزگارمان. بعد از سالهای سال که من خودم را در همان مزرعه گشتم تنها کلاغهای بی پدر مادری را دیدم که دنباله چشمهای مترسک من بودند.
He was a clean-cut kid
من انقدر دل دردهایم را نگه میدارم تا تو بیایی و دلتنگیهایم را گوش کنی.
15th
باید بنویسم که فردا تر ها یادم بماند که بعد از یک سال اندی فکرهای عریانم لباس پوشیدند و رقصان تر از همیشه بودند. همه چیز تنها یک اتفاق پیش پا افتاده نبود. شاید بعدتر ها وقتی که روزهایم را ورق میزدم تو از همانهایی باشی که خنده به لبهایم میآورد. چقد همه چیز محو و گنگ شده است در من. نه چهرهای به یاد دارم نه صورتک عجیبی که در من هک شده باشد.شاید دندانهای صاف و سفیدی که به من لبخند میزدند.تنها حسهای خوب. خوب که میگویم انگار از خوبیش حالم خوبتر میشود. تو هنوز کوچکی و من هنوز بزرگ. روزی میشود که من کوچک میشوم و تو را نمیدانم.بوی خواب می آمد. حرفهای ما نیمه کار ماند. آن شب من اسمم را با آوازی عجیب میشنیدم.
Junky
اینکه امسال آخرین سال نیست که من شمع فوت میکنم هم میشه گذاشت رو خوش شانسی زندگی. راستی شمعهای من و کلاغها دزدیدن