He was a clean-cut kid   

من انقدر دل دردهایم را نگه میدارم تا تو بیایی و دلتنگیهایم را گوش کنی.

   15th   

باید بنویسم که فردا تر ها یادم بماند که بعد از یک سال اندی فکرهای عریانم لباس پوشیدند و رقصان تر از همیشه بودند. همه چیز تنها یک اتفاق پیش پا افتاده نبود. شاید بعدتر ها وقتی که روزهایم را ورق میزدم تو از همانهایی باشی که خنده به لبهایم میآورد. چقد همه چیز محو و گنگ شده است در من.  نه چهرهای به یاد دارم نه صورتک عجیبی که در من هک شده باشد.شاید دندانهای صاف و سفیدی که به من لبخند میزدند.تنها حسهای خوب. خوب که میگویم انگار از خوبیش حالم خوبتر میشود.  تو هنوز کوچکی و من هنوز بزرگ. روزی میشود که من کوچک میشوم و تو را نمیدانم.بوی خواب می آمد. حرفهای ما نیمه کار ماند. آن شب من اسمم را با آوازی عجیب میشنیدم.

   Junky   

اینکه امسال آخرین سال نیست که من شمع فوت میکنم هم میشه گذاشت رو خوش شانسی زندگی. راستی شمعهای من و کلاغها دزدیدن

   where's my blankent   

کودکیه زنانه ام زیر پوست پوست‌های گذاشته‌ام رشد میکند.

اینجا خاکستر مردیست.

یادم میاید من آن زن سنگی بودم و تو آن سنگ شکن.

آزاد است اینجا

کودکی گریه میکند

تو برایش آواز میخوانی

من خواب‌های عجیب میبینم

تو صورت به صورتم نفس میکشی

این بار روز هایم یخ زده نیست

لالایی میگوید

من به خواب میروم

فردا او نخواهد ماند

   what night r u talking about??!!   

 

آدمها این روزها دو دسته اند

یکی آنهایی که تورا میترسانند

و دیگری تو از آنها میترسی

   as cold as hell   

تلخ خندهایم

صدایش دیگر کسی را نمیلرزاند.

بزرگ میشویم. بزرگی میکنیم و تنهاتر میشویم. من باز هم میدانستم.

لعنت به من و همه ی آن روزهای در راه را  که میدانم.

خانه بوی لاشه‌ی خاطراتمان را میدهد.

من حسرت مردن آدمها را میخورم و تو حسرت تولدشان را.