Kentia Palms

 من یادم رفته است که یک روز زمین زندگیمان را انقد ر شخم زدم که بعدتر هایش هر چه کاشتیم و برداشتیم مرا نمیترساند.  من صدای خندهای مترسکی را که برای کلاغها گذاشته بودیم خوب به یاد دارم. به یاد دارم که تو برای بودن های من همیشه مترسکی داشتی در دورترین جای روزگارمان. بعد از سالهای سال که من خودم را در همان مزرعه گشتم تنها کلاغهای بی پدر مادری را دیدم که دنباله چشمهای مترسک من بودند.

/ 2 نظر / 21 بازدید
hesam

عالی بود..